وقتی که برای شب حلیم میرفتیم خونه ی عزیزش، تو اسنپ با هم پشت نشسته بودیم چون ماشین دست باباش بود
دستمو میگرفت بهم لبخندهای عاشقانه می زد مجدد دستمو میگرفت و هی فشار می داد. هی با لبخند نگاهم میکرد و راضی بود
حس کردم کارمو درست انجام دادم
ایشالله همیشه همینطوری باشم برات
برچسب:
نویسنده: بنیامین قاسمیپور